دیشب بهم زنگ زد.شاید دیگه خیلی دیر شده باشه.خوشحال نشدم...
رتبه کنکورم ۵۰۸۵ شد.می دونم گند زدم ولی حس کردم نمی تونم یه سال دیگه بمونم.انتخاب رشته کردم
روزمرگى های من و خودم
دیشب بهم زنگ زد.شاید دیگه خیلی دیر شده باشه.خوشحال نشدم...
رتبه کنکورم ۵۰۸۵ شد.می دونم گند زدم ولی حس کردم نمی تونم یه سال دیگه بمونم.انتخاب رشته کردم
امروز ياد آقاي رجايي معلم
ژوهش سال اول دبيرستانم افتادم كه اواخر سال دوم بود كه بورسيه ي تحصيليش جور شد و براي گرفتن دكتراي پروانه شناسي راهي آلمان شد.
من از اكثريت گله دارم!چرا اكثريت جامعه ي ما بايد يه دختر مثل منو با حرفاي احمقانشون آزار بدن.يادمه اون زمان از جند تا از بچه هاي مدرسه كه البته تعدادشونم كم نبود(و از اين دانش آموزايي بودن كه فقط و فقط ياد گرفته بودن درس بخونن و توي نمره رقابت كنن و الانم كه نزديك كنكوره بدون اينكه بخوان به علاقشون فكر كنن رشته هاي برق و مكانيك و پزشكي رو انتخاب مي كنن)مي شنيدم كه مي خندن و مسخره مي كنن كه مگه پروانه شناسي هم شد رشته!وااااااااااااااااااااااا...چه رشته ي مزخرفي!!
ميدونين...شايد درست نباشه كه بخوام اونارو متهم كنم.شايد يه جاي كار مي لنگه كه باعث مي شه اكپريت اينجوري رشد كنن و هميشه مثل يه آدم تك بعدي رفتار كنن
اتفاقاي اين چنيني زياد رخ مي ده.وقتي تو جمع دوستات هستي و همون احظه صداي آهنگ ماشين شهرداري بلند مي شه و يكي از بچه ها مي گه:واي كه چقدر اين آهنك مزخرفه... و وقتي من يادآوري مي كنم كه اين آهنگ از شاهكارهاي بتهوونه...از جمع
ده نفره چشماي نه نفرشون گرد مي شه كه :اااااااااااااااااااااااا...ما نميدونستيم!و اون يه نفرم حرفشو پس مي گيره و يه خرده البته شرمنده مي شه...دلت مي خواد سرتو بكوبوني به ديوار!
وای که چقدر دلم می خواد همه ی آدما رو بسازم!
الی نوست۱:میدونم جمله ی آخر خود خواهانه شد...
الی نوشت ۲:اگه جای خواننده های وبلاگ بودم تو دلم می گفتم تو فعلا برو این ۵ روزو درس بخون...نمی خواد دم از تک بعدی نبودن بزنی!
آخ جووووووووووووووووووووووووووووووون دیگه این جمله رو از خودم نمی شنوم!!!
پریروز امتحان ادبیات دادم!من کلی اضطراب داشتم که الان بهم گیر میدن که با فرم مدرسه نرفتم رفتم دیدم بقیه انکار اومده بودن مهمونی!همشونم ناراحت بودن که نکنه قبول نشن دوباره!
الی نوشت:به خدا هر چی سعی کردم مسخره نکنم نتونستم!آخه واقعه ادبیات مگه چه درس سختیه که نمی تونن ۳ ساعت بشینن پاش و یه نمره ای بگیرن!!!
به نظر من گریه واقعا یه نعمته...حتی اگه دردی نداشته باشی بازم خالیت می کنه...چند روز بود اشکم خشک شده بود کلافه بودم!
این روزا مامان شدیدا مصممه که از زیر زبونم حرف بکشه...حتی از گذشته ی خودشم برام گفت تا احساس صمیمیت کنم باهاش!مامان ببخشید که چیزی برای گفتن ندارم!
الی نوشت:این روزا اوضاع بهتره...دارم خودمو پیدا می کنم و از کنار گذشته رد می شم...چند وقت پیش براش دست تکون دادم
دوستش با دوست دخترش خوابیده...چرا با این جور دخترا رابطه برقرار می کنه...تو رو خدا تو رابطه هات تجدید نظر کن...
دوست دارم ازش یه سوال بپرسم:می دونی تا حالا چند تا دخترو بوسیدی؟
با اطمینان می گم که نمیدونه...