تبليغاتX
حبابستان الي

حبابستان الي

روزمرگى های من و خودم

این روزا اوضاع خوبه...در کل راضیم.

دیشب بهم زنگ زد.شاید دیگه خیلی دیر شده باشه.خوشحال نشدم...

رتبه کنکورم ۵۰۸۵ شد.می دونم گند زدم ولی حس کردم نمی تونم یه سال دیگه بمونم.انتخاب رشته کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 8:24  توسط الي  | 

امروز ياد آقاي رجايي معلم

ژوهش سال اول دبيرستانم افتادم كه اواخر سال دوم بود كه بورسيه ي تحصيليش جور شد و براي گرفتن دكتراي پروانه شناسي راهي آلمان شد.

من از اكثريت گله دارم!چرا اكثريت جامعه ي ما بايد يه دختر مثل منو با حرفاي احمقانشون آزار بدن.يادمه اون زمان از جند تا از بچه هاي مدرسه كه البته تعدادشونم كم نبود(و از اين دانش آموزايي بودن كه فقط و فقط ياد گرفته بودن درس بخونن و توي نمره رقابت كنن و الانم كه نزديك كنكوره بدون اينكه بخوان به علاقشون فكر كنن رشته هاي برق و مكانيك و پزشكي رو انتخاب مي كنن)مي شنيدم كه مي خندن و مسخره مي كنن كه مگه پروانه شناسي هم شد رشته!وااااااااااااااااااااااا...چه رشته ي مزخرفي!!

ميدونين...شايد درست نباشه كه بخوام اونارو متهم كنم.شايد يه جاي كار مي لنگه كه باعث مي شه اكپريت اينجوري رشد كنن و هميشه مثل يه آدم تك بعدي رفتار كنن

اتفاقاي اين چنيني زياد رخ مي ده.وقتي تو جمع دوستات هستي و همون احظه صداي آهنگ ماشين شهرداري بلند مي شه و يكي از بچه ها مي گه:واي كه چقدر اين آهنك مزخرفه... و وقتي من يادآوري مي كنم كه اين آهنگ از شاهكارهاي بتهوونه...از جمع

ده نفره چشماي نه نفرشون گرد مي شه كه :اااااااااااااااااااااااا...ما نميدونستيم!و اون يه نفرم حرفشو پس مي گيره و يه خرده البته شرمنده مي شه...دلت مي خواد سرتو بكوبوني به ديوار!

وای که چقدر دلم می خواد همه ی آدما رو بسازم!

الی نوست۱:میدونم جمله ی آخر خود خواهانه شد...

الی نوشت ۲:اگه جای خواننده های وبلاگ بودم تو دلم می گفتم تو فعلا برو این ۵ روزو درس بخون...نمی خواد دم از تک بعدی نبودن بزنی!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت 17:10  توسط الي  | 

"قول می دم از هفته ی دیگه خوب درس بخونم"

آخ جووووووووووووووووووووووووووووووون دیگه این جمله رو از خودم نمی شنوم!!!


پریروز امتحان ادبیات دادم!من کلی اضطراب داشتم که الان بهم گیر میدن که با فرم مدرسه نرفتم رفتم دیدم بقیه انکار اومده بودن مهمونی!همشونم ناراحت بودن که نکنه قبول نشن دوباره!

الی نوشت:به خدا هر چی سعی کردم مسخره نکنم نتونستم!آخه واقعه ادبیات مگه چه درس سختیه که نمی تونن ۳ ساعت بشینن پاش و یه نمره ای بگیرن!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت 11:14  توسط الي  | 

فردا امتحان ادبیات جبرانی دارم!همونی که غایب بودم.تا حالا تجربه ی امتحان تجدیدی دادن نداشتم...اینم یه تجربه ی جدید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 11:53  توسط الي  | 

دیشب دوباره عصبی شدم.هر چی به مامان می گم خودمم نمی دونم چمه باور نمی کنه...این مامان باباها...مقصر نیستن چون زمان اونا جوونا دغدغه های دیگه ای داشتن...وقتی گریه می کنم سریع و بدون معطل کردن خودشون و من فکرشون می ره به این که دخترمون عاشق شده!!!دیشب مامان می گفت چشمش گریون شه اونی که چشم دخترمو گریون کرده!!!مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان یه کم سطح فکرتو ارتقا بده!!!لطفا!

به نظر من گریه واقعا یه نعمته...حتی اگه دردی نداشته باشی بازم خالیت می کنه...چند روز بود اشکم خشک شده بود کلافه بودم!

این روزا مامان شدیدا مصممه که از زیر زبونم حرف بکشه...حتی از گذشته ی خودشم برام گفت تا احساس صمیمیت کنم باهاش!مامان ببخشید که چیزی برای گفتن ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/01ساعت 9:8  توسط الي  | 

هنوز کنکور ندادم ولی برگشتم.اولش می خواستم یه وبلاگ دیگه داشته باشم ولی گفتم شاید بتونم این غمنامه رو سامان بدم!!!از این به بعد یه جور دیگه می نویسم...

الی نوشت:این روزا اوضاع بهتره...دارم خودمو پیدا می کنم و از کنار گذشته رد می شم...چند وقت پیش براش دست تکون دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 21:27  توسط الي  | 

تا کنکور می خوام اینترنتو ممنوع کم.آدمای زیادی منو نمی خونن ولی به هر حال...فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/06ساعت 9:2  توسط الي  | 

خیلی وقت پیش بخشیدمش ولی با چیزایی که این روزا می شنوم دوباره اون کینه و حس انتقام میاد سراغم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/03ساعت 12:28  توسط الي  | 

با خلوص نیت می گم...اون به کمک من احتیاج داره...داره داغون می شه...جسمش داغون بود...حالا دیگه کار به روحش رسیده...به قول خودش تو لجن فرو رفته...می خوام کمکش کنم ولی اون نمی خواد...کاش این فرصت بهم می رسید...

دوستش با دوست دخترش خوابیده...چرا با این جور دخترا رابطه برقرار می کنه...تو رو خدا تو رابطه هات تجدید نظر کن...

دوست دارم ازش یه سوال بپرسم:می دونی تا حالا چند تا دخترو بوسیدی؟

با اطمینان می گم که نمیدونه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/03ساعت 10:11  توسط الي  | 

شکستنی ام...ولی هیچکس منو با احتیاط حمل نکرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 17:3  توسط الي  |